تبليغاتX
دانشکده فنی و مهندسی بناب - خدای معطر و دوست داشتنی من!

دانشکده فنی و مهندسی بناب

دانشکده فنی و مهندسی بناب

خدای معطر و دوست داشتنی من!

خدای خوب و مهربانم...

در ناهمواری های مسیر زیستن،همان جاهایی که مسافر داستان رمقی برای حرکت نداشت تنها تو بودی که امید رفتن را در دلش الهام کردی و حدیث جاری شدن را در دلش افکندی.آری!تو به او آموختی که در اوج عطش دلش خون نشود به رخسار سراب!

خدای زیبا و دوست داشتنی من...

من نمی ترسم از آتشی که وجودم را تجزیه می کند و خاکستر آن را باقی میگذارد،از در آمیختن با بیم دهنده هایی که چهره شان شبیه آدم بد های داستان های مادر بزرگ است  خیالی ندارم!من حتی از عدم جاودانگی روحانی خویشتن هم هراسی ندارم،

فقط!

فقط می ترسم از شرمندگی در پیشگاه دیدگان تو،دیدگانی که از تجسم آن مارا منع کردی،همان هایی که ظلمت کفر را"گاه" به دلم می افکند.

آری!

من می ترسم مثل پسر بچه هایی که حرف پدرشان راآویزه ی گوش خود نکرده اند،سرم را در مقابلت پایین بیاورم و تنها شکایتم سکوتی باشد از سر فریاد.

خدای خوبم...

دوست دارم آنقدر برایت بگویم که...نه!خسته نمی شوم.بگویم از آدم هایی که قدرتشان را برچهره ی رنجور جامعه می نمایانند و مغرور می شوند به اینکه چه راحت می توانندروزی را بر مردم ببندند و خون به شیشه کنند.آنها نمی دانند نظاره گرشان در عرش گیتی،رزاقی یکتاست ونوازنده ی موسیقی حیات کس دیگری ست!

خدای نیمه شب های بی صدای من...

تو همان پدری هستی که مسیر حیات فرزندان را در وصیت نامه ی خود بازگو نمودی وآن را به دل آخرین فرزند خود القا نمودی تا قاصدی باشد برای تکامل یافتن دیگر بچه ها اما من می ترسم همان اولاد نا اهلی باشم که منکر هدایت پدر می شود،فرزندی که آیین کنعان شدن را آموخت "فقط"،همانی که تنها امیدش به کرامت پدر خویش است!

یا علی کل شیء قدیر...

تومیدانی هر آنچه که در چشمه سار وجودم جاری میشود و از شخصیتی  که گاه در وجود من متولد می شود آگاهی!نوزادی که همیشه شیطان می خوانمش!همان رفیق روز های سیاه و گاه سفید من که اندام خود را بربوم نوشته های من طراحی می کند و سارق آرامش افکار واژه ها می شود.خدای من سایه اش را از سرم کوتاه کن تا پرتوی خورشید تو نوازشگر دست نوشته هایم شود نه آتش شومینه ی خانه مان!و تو می شناسی گلبرگی را که حرارت نفس هایش گرما بخش سردی خیال من است،همانکه طرح اندامش تحرک و جنب و جوش را به خیال خسته ام عرضه می کند و ندای آغاز  را با تار های صدایش می نوازد.خدایا...چنان طراوتی به آن ببخش که آسمان با دیدنش هوس نکند که ابری شود "دیگر".

خدای نعره های زیر خاک...

می دانم که ذره ذره های خاک رویای عشقبازی با سلول های پیکرم را در سرشان گنجانده اند و هر آنچه که به آن می نازم خوراک خوش طعمی می شود برای سوسک ها ،کرم هاو...و این غرور سر کش به خضوعی سر به زیر مبدل می شود.آنگاه روحم با آن رخسار مه آلودو نه چندان اثیر و دلبرش می نشیند بالای سرم و اشک می ریزد به حال صاحب خانه اش!اما من همه ی آنها را از یاد میبرم"گاهی" و آدمیت را می فروشم به قیمت بی بهایی و خانه ی دل را با متاع غفلت آراسته می کنم!

من بار ها خوانده ام که:و انه هو اضحک  و ابکی،اما فقط آراستگی را می بینم نه آراسته گر را!و دلم را خوش می کنم به ابروهای کمانی،لب های قلوه ای و هم دستانی کشیده و ظریف!

بار خدایا...

مرا آنگونه ساز که لایق پرستش تو شوم!و تکمیلمان کن تا اینگونه تتمه ی افکارمان خالی شود.

---------------------------------------------

پی نوشت:امروز که مشغول مرتب کردن کتابا و جزوه ها و کاغذ پاره ها و خرت و پرتا بودم این  نوشته رو میون یکی از یادداشت های قدیمی پیدا کردم.نمی دونم از کجا نوشتمش یا اصلاَ متعلق به کیه.فقط می دونم که دل نوشته!

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم بهمن 1387ساعت 12:53  توسط bigili  |